{38}

تعرفه تبلیغات در سایت
روزی ام که گذشت از صبح رفتیم مغازه تا کارای آخرم جمع و جور کنیم هنوز خیلی از اجناس جدید و نذاشته بودیم منم با اینکه شبش خوابیده بودم بعد سحری ام تا 7 باز بیدار بودم احساس خستگی نکردم. کارای بوتیک تموم شد مامان موند و من برگشتم بیام تا اماده شم بریم کرج برای مراسم سوم. 

سرتا پا مشکی بودیم آفتابم شدید بود حسابی خفه شدیم دیگه خودتون میتونید تصورش کنید.تو راه با مصی و دوست هم دانشگاهی که بعد پروانه رفیق صمیمی محسوب میشه داشتیم تو کل ممسیر از خازرات پروانه حرف میزدیم.با اینکه مسیر دور بود اما واقعا همه چی عالی بود اما حیف مراسم مداح ترک زبون داشت و صدای بلندگوها بقدری بلند بود که گوش درد گرفتیم کلا فاز ناراحتیمون میپرید 

خیلی غم تو دلمونه واقعا باورش سخته دیگه پروانه نیست 1% فکر نمیکردیم مریضی از پا بندازت! 

مصی موقع سوال پرسیدن برای مزاح بهش میگفت پروانه پربکش به آسمون (منظورش این بود بیا سوال دارم) ولی چون دوران سرطانش بود میگفت اینقدر اینو میگی آخر من میمیرم ! و مما میگفتیم خدا نکنه بابا این حرفا چیه 

ولی الان 3 روزه پرکشیده و رفته از پیشمون چقدر دلم گرفت این روزا خبر مرگ جوونا رو شنیدم.حتی وقتی تو گل فروشی بودیم خبر فوت ی تک دختر تک فرزند 18 19 ساله رو شنیدیم اصلا همینجوری حالمون در حال گرفته شدنه!

وبلاگاتونوخوندم اما بصورت خاموش شرمنده داریم به اوج فشردگی کارا میرسیم خرداد همیشه همینجوری بوده برام مخصوصا الان که ماه رمضونه تازه کلاس زبانمم تو روز اول امتحانات شروع میشه یعنی دیگه چقدر فشار!

در مورد لباسم قراره فردا براش دنبال یِ کت یا ی چیزی باشم کع بتونم بیرون بپوشمش ولی خب تا الان چیزی گیرم نیومده فقط یِ چیزی بنظرتون ساپورت چه رنگی باهاش میاد؟!

راستی لباس تازه از تو بار کشیده بودم بیرون سریع تنم کردم حس اتو نبود!

پ.ن: درمورد حمله دیروز یِ چیزی شنیدم اصلا مُخم سو کشید نگران اینم تا 1400 چه خبرایی قراره بشه! مخصوصا با این دستور آتش به اختیار!

پ.ن: هنوز درس نخوندم تا این حد ریلکس و بیخیال !


📍:
روزمرگی نویسی 📎 بدون استیکر 📎 حال خراب 📎 اتفاقات جدید 📎 خاطرات
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 3:44

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :