زندگی ام جریــان دارد ...

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
خب امروز باز درگیر خواب بودم برای همین دیر بیدار شُدم . قیقا همون خوابایی کِ خودمو جایِ شخصیتای دیگه میدیدم حالا نمیدونم این آدما دقیقا هستن یا نیستن ... ولی خب من تو خوابم همیشه جای اونا هستم همه چیز و از منظر اونا میبینم. این سری یِ دختری حدود 25 ساله 26 ساله بودم کِ درگیر یِ رابطه عاطفی بود با یک نفر اما لامصب خیلیا درگیری احساسی باهاش داشتن تقریبا میشه گفت 3 تا برادر مختلف و 2 تا پسر دیگه در حاشیه از این دختره خوششون میومد حالا بنا به چِ دلیلی نمیدونم اما اینو فهمیدم کِ دختره احمق از بدترین و مارموز ترین پسر این خواب خوشش میاد :/ دختره ناز و ساده بی آلایش بود با موهای بلند و بنظر بی سر زبون میومد و مهربون دیگع فهمیدم کِ یجور متانت خاصی داره کِ من واقعی اصلا ندارمش ! از این دخترای آروم بی سر و صدا کِ هرکسی دوست داره بعنوان همسر حداقل همچین شخصیتی کنار زندگی کنه در کل خواب جالی بود ای کاش حداقل یِ فیلمی یا رمانی تو این فاز وجود داشت میخوندمش خودم تو خواب خیلی دوسشداشتم ای کاش بیدار نمیشدم تا جزئیات خوابم کامل یادم میموند :( فقط یادمه با بدترین برادر تو خواب میخواد ازدواج کنه اما در واقع یِ پسری در حاشیه هاس کِِ فقط اونه کِ حسش واقعی ِ و لیاقتشو داره اما بخاطر دختره ساکت بود همش میدیدمش تو خوابم تقریبا قیافه همه رو دیدم اما خب مشکل اینجاس کِ من تصویرگریم خوب نیست :| وگرنه رو کاغذ پیاده اش میکردم!

بعد خوابم بیدار شدیم خونه تکونی حسابی برای مهمونی شب منم سرویس بهداشتیا رو با مواد شوینده تمیز میکردم کِ تا الانی کِ سر درد دارم میدونم بخاطر همون زمانی کِ اون تو بودم حسابی سرگیجه دارم. بعدشم برای کلاس پروژه آماده شدم.هزینه تایپ نامه ساختمونم از بابام گرفتم تا برم تو راه یِ چیز بگیرم بخورم ولی چشتون روز بد نبینه اومدم وارد مغازه بشم زیر دلم شروع کرد به تیرکشیدنای وحشتناک رو چله اول مونده بودم بعد دیدم مغازه دار و مشتریا منو نگاه میکنن حالا از پشت آفتابم داشت میسوزند منو ولی مگه میشد تکون بخورم آخع ! بعدا کِ تیرکشیدنا آروم شد رفت داخل مغازه فروشنده کِ آشنا بود بهم خرما تعارف کرد خوردم. دیگع حسابی ضایع شدم.

دانشگاهم رسیدم با استاد ترم پیشم استاد محمدی با آسانسور اومدیم بالا یکمم حرف بچه های کلاسشو میزدیم کِ انگار پوست اونام کنده ِ ! اومدم بشینم بچه ها گفتن برگه برای نمره دادن پروژه ات بگیر کِ خوب اون وسط بخت با من یار بود و یِ برگه اضافه داشت یکیشون داد بهم الان یادم اومد باهاش هزینه اشو حساب نکردم. امروز  آخرین جلسه کلاس بود با یکی از بچه هاخوابمون گرفته بود یرکلاس جامونو اومدیم عوض کنیم باز تیرکشیدنا شروع شد دیگه حسابی حالم بد بود. رفتیم زیر باد کولر نشستیم دیگه حسابی اونام یخ زدیم  :)) آخر کلاسم نمره پروژه هارو برامون گذاشت و 20 به همه داد زهرا و سپیدع ام صدقه سر ما کِ نیومده بودن نمره 20 تشونو گرفتن :/ خبر دادن کِ انگار برگه های کارورزی و باید استاد مدیرگروه امضاء کنه ولی بیلاخ عُمراً من به اون چپر چلاق بدم نمره کارورزیمو بیاره پایین و 18 بدع :/ از وقتی ریاست دانشگاه عوض یکسری اتفاقات بیخود داره میفته حالمونو بهم زدن :/ مرتیکه جو زده!!! تازه قدر تاجیک و میدونیم :(

بعد کلاسم با بردیا یا همون آقای بهادری پیاده اومدیم درمورد اون نفراتی کِ زیرآب استاد و زده بودن صحبت کردیم یکمم در مورد سن و سال و بیبی فیسی حرف زدیم :)) کلا بحثای جالبی پیش میاد !!!!!

الانم کِ رسیدم خونه همه چیز مثل دسته گل آماده اس اما من همچنان هم استخونای بدنم درد میکنه هم سرم . بابت اون کامنتایی ام کِ امروز دریافت کردم سرکلاس دیدم عصبی بودم ناخونام و کوتاه کردم یکیشو از گوشت کندم :( اعصاب برای آدم نمیذارن کِ تحت هرشرایطی آدمای جنون دار پیدا میشن یِ مشت انگل کِ من واقعا درک نمیکنم چِ ارتباطی با وبلاگ من دارن  :/ باید کلا کامنتدونی و مُنحل میکردم و بابت پُست قبلیم شرمنده ولی دیگع از حد گذرونده بودن باید میریدم بهشون یکم دلم خنک بشه هر رفتاری میکنیم اینا حالیشون نمیشه!

من نمیدونم چرا بعضیا لاغری و دوست دارن آخه 4 تا تیکه استخون بودن افتخاره ؟ والا بخدا دهن من یکی صاف شده با این لاغری نَ چاک میشم ن میتونم با این درد استخونا و گرفتگی رگم نمیتونم این وضع موجود و تحمل کنم حالا چجوری ماه رمضون بگذرونم؟! اتفاقا با آقای بهادری ام حرفشو زدیم کِ روزه های اجباری یا به قول من اعمال شده ِ اس کِ باید 40 روز بگیریمشون!

یِ مدتیِ اسم مُحسن حالمو بهم میزنه و عصبی میشم قبلا فکر میکردم بخاطر خود محسنه تا وقتی کِ مزاحمه با این اسم هِی اومد برام کامنت گذاشت از اونجایی کِ خواننده بودهِ و از جزئیات باخبره میدونه قبلا مُحسن چجوری برام کامنت میذاشتِ اونم از قصد با این اسم برام کامنت میذاره ِ الان بیرون از مجازی ام همش دارم این اسمُ میشنوم و یِ جورایی مُخلل اعصاب بنده ِ شُده حتی وبلاگ دوتا از دوستانُ بخاطر همین تشابه اسمی نمیتونم بخونم چون حِس بدی پیدا میکنم کلا این مدلی بودن و دوست ندارم مثل قضیه کیف و مانتوم شدهِ از سه شنبه وقتی مدل پارچه کیفمو کفششو تو پای یکی دیدم بازم حِسم برگشته و هنوزم بدم میاد از اینکه یکی چیزی و بپوشه کِ فکر میکردم برای من حکم خاص بودنُ داره ِ از این اخلاقای جدیدم بدم میاد حالا کِی درست میشم نمیدونم بخدا.

شنبه میرم دانشگاه تا قضیه این 3تا امتحان تو یِ روز مشخص کنم البته جمعه ام کِ جبرانی انقلاب اسلامیِ سعی میکنیم مُخ استادُ بزنیم !

مهمونا هنوز نیومدن امیدوارم شب خوبی بشه بعد از مدت ها ...


برچسب‌ها: روزمرگی نویسی, استیکر دار, خواب شخصیتی, طولانی نوشت
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 15:38
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها